|
|
|
|
|
معاون دانشكده دامپزشكي مشهد گفت: جمهوري اسلامي ايران با ۱۵دانشكده دامپزشكي، بيشترين تعداد دانشكده دامپزشكي را در دنيا داراست. دكتر غلامرضا هاشميتبار روز شنبه در گفت و گو با ايرنا افزود: از اين تعداد هشت دانشكده دولتي و بقيه تحت پوشش دانشگاه آزاد هستند كه آموزش دانشجويان كارداني، كارشناس و دكتري دامپزشكي را بر عهده دارند. وي در ادامه افزود: به طور مثال هماكنون كشور انگلستان داراي حدود سه دانشكده دامپزشكي و كشورهاي استراليا و آفريقاي جنوبي به ترتيب داراي چهار و يك دانشكده دامپزشكي هستند. وي با بيان اين كه بيشترين پذيرش دانشجوي دامپزشكي در كشورمان از سوي دانشگاه آزاد صورت ميگيرد، افزود: برخي از اين دانشگاهها به طور بيرويه دانشجو پذيرش ميكنند. او افزود: در حاليكه پذيرش دانشجويان دامپزشكي بايد با توجه به نياز جامعه و بازار كار آنها باشد و در غير اينصورت تبعات مختلف را طي سالهاي آينده شاهد خواهيم شد. به گفته وي، از سوي ديگر طي سالهاي اخير پذيرش دانشجويان خانم در رشته دامپزشكي بيرويه بوده و در مقايسه با آقايان از نسبت ۷۰به ۳۰برخوردار بوده است. وي بيان كرد: اين در حالي است كه شرايط كاري از نظر درمان دامهاي سنگين براي خانمها مشكل و خاص است و آنان پس از فارغالتحصيلي تمايل به كار در اين بخشها را ندارند. او گفت: بدنبال پيگيريهاي مربوطه و طرح تبعات اين موضوع، امسال پذيرش دانشجويان دختر و پسر در رشته دامپزشكي منوط به سهميه ۵۰درصد براي آقايان شده است. معاون اداري مالي دانشكده دامپزشكي مشهد شروع فعاليت اين دانشكده را در سال ۷۱ذكر كرد و افزود: طي اين مدت سالانه بين ۲۵تا ۴۰دانشجو از اين طريق فارغالتحصيل ميشوند. هاشميتبار گفت : اين دانشكده به لحاظ توان علمي و وضعيت آموزشي در سطح بالايي در بين ساير دانشكدههاي دامپزشكي كشورمان قرار دارد. او در ادامه اظهار داشت: صنعت دامپزشكي بعد از نفت دومين صنعت در كشور شناخته است و بر اين اساس بايد جايگاه واقعي آن در جامعه نهادينه شود. هاشميتبار گفت: هماكنون بيش از ۴۵۰بيماري مشترك بين انسان ودام شناخته شده است كه وظيفه دامپزشكي تشخيص بيماريهاي دامي و درمان آنها در جهت توليد دام سالم و نقش آن در اقتصاد و سلامت مردم است. منبع: پورتال خدمات الکترونیک ایران - وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات
قبل از اینکه بخوام چیزی بنویسم اول باید بگم که به هیچ وجه قصد حمایت از دانشگاه آزاد رو ندارم. چون به نظر نمیاد پرداخت مبلغ یک میلیون و پانصد هزار تومان به عنوان شهریه یک ترم، تازه اونم بدون خوابگاه و سایر امکانات چندان منصفانه باشه. اما غیر منصفانه تر از اون حرفای جناب آقای معاون دانشکده دامپزشکی مشهده... در رایطه با حرفهای ایشون چند تا مطلب هست که عرض میکنم: 1- برخي از اين دانشگاهها (دانشگاه های آزاد) به طور بيرويه دانشجو پذيرش ميكنند میخوام بپرسم چه کسی مجوز تاسیس اینهمه دانشکده رو صادر کرده؟ آیا دانشگاه آزاد سر از خود این 7 تا دانشکده رو تاسیس کرده یا با اجازه وزارت علوم؟ در ثانی، به نظر نمیاد جمله "دانشگاه آزاد بی رویه دانشجو پذیرش میکند" چندان جالب باشه. چون اینطوری آدم فکر میکنه درب دانشکده های دامپزشکی دانشگاه آزاد بروی تشنگان علم بازه و انگار نه انگار که برخلاف اسمش که آزاده ملت باید برای این رشته با تراز بالا تو کنکور قبول بشن 2- بيشترين پذيرش دانشجوي دامپزشكي در كشورمان از سوي دانشگاه آزاد صورت ميگيرد ایشون خودشون در گفته هاشون بیان کردن که دانشگاه دولتی 8 و دانشگاه آزاد 7 دانشکده دامپزشکی داره. همینطور که همه میدونن بیشتر دانشکده های دامپزشکی دولتی در دو نوبت روزانه و شبانه دانشجو میپذیرن. اما دانشگاه آزاد فقط در یک نوبت پذیرش داره. پس به نظر نمیاد دانشگاه آزاد سهم بیشتری در پذیرش دانشجوی دامپزشکی نسبت به دانشگاه دولتی داشته باشه. 3- پذيرش دانشجويان خانم در رشته دامپزشكي بيرويه بوده و در مقايسه با آقايان از نسبت ۷۰به ۳۰برخوردار بوده است خیلی جالبه. چون این جمله تمام جملات قبل رو رد میکنه. دلیلشم اینه که دانشگاه آزاد اصلا" در رشته دامپزشکی دانشجوی دختر پذیرش نمیکنه. حد اقل تا حالا که اینطور بوده. حالا چطوری بیشترین پذیرش دانشجو از طرف دانشگاه آزاده، اونم فقط پسر، اما 70 درصد دانشجویان این رشته دخترند؟ این دانشجویان دختر از کجا پذیرش شدن؟ اگه از دانشگاه دولتی پذیرش شدن که یعنی مفهوم این حرف اینه که دانشگاه دولتی چند برابر دانشگاه آزاد در این رشته دانشجو پذیرش میکنه! 4- در حاليكه پذيرش دانشجويان دامپزشكي بايد با توجه به نياز جامعه و بازار كار آنها باشد و در غير اينصورت تبعات مختلف را طي سالهاي آينده شاهد خواهيم شد متاسفانه هنوز برای مسئولین ما مشخص نشده که بازار کار دامپزشک کجاست؟ وقتی از کارهای دامپزشک حرف میزنیم فورا" میگیم دام سالم، غذای سالم، انسان سالم، بیماری مشترک و... اما وقتی میپرسیم دامپزشک کجا باید کار کنه؟ همه جواب مبدن پشت میزش تو مطب! یا خیلی که لطف کنن میگن تو کیلینیک دامپزشکی. یعنی تمام دامهای کشور عزیزمون در سلامتی کامل به سر میبرند و دامپزشکان عزیز همه باید بسیج بشن که چند تا دام مشرف به مرگ رو از مرگ حتمی نجات بدن. دامپزشکی هم که به قول ایشون صنعت دومه که به نظر من اگه نبود بهتر بود. نسبت دام بزرگ تو کشور ما به دام کوچک چقدره؟ نسبت دامپزشکهایی که در این دو گرایش کار میکنن چی؟ مسلما" برعکسه! کی میدونه سیستم دامپروری کشور ما تقریبا" یه جور فاجعه است؟ چرا گاوایی که همه جای دنیا روزی 50 کیلو شیر میدن تو کشور ما 25 کیلو هم نمیدن؟ چرا درصد زایش در دامداری های ما اینقدر پایینه؟ چرا بیشتر دامهای ما بیمارند؟ بخصوص دامهای بخش صنعتی و بخصوص بیماری های تحت درمانگاهی که دارن پدر صنعت دامپروری رو در میارن!!! ببخشید آقایون مسئول، میشه برین دم در یه کشتارگاه بایستید ببینید چندتا از گاوهایی که کشتار میشن سالم بودن و به دلیل بیماری کشته نشدن؟ گوشت اینا رو کی میخوره؟ نه تنها گاو، گوسفند و مرغ و... هم بد تر. چرا اینهمه دام و دامداری که وجود داره یکی شون یه دامپزشک همیشگی نداره که این مشکلاتم نداشته باشه؟ تا کی دامدارهای ما میخوان خودشون تشخیص بدن و تجویز کنن و درمان کنن و اگه یه دامی رو به موت شد تازه یادشون بیفته یه چیزیه بنام دامپزشک که اجی مجی میکنه دامت خوب میشه!!! پس اینهمه دامپزشک کجان؟ این همه بازار کار. پس چرا همه میگن اشباع شده؟ چون ما و مسئولین عزیزمون فقط دلمونو به همین حرفا خوش کردیم که هزار تا دانشکده هست و این همه هم دامپزشک. پس کار نیست. در رابطه با اهمیت کار دامپزشکان هم که خوشبختانه هیچ قانونی وجود نداره یا اگرم هست که اجرا نمیشه. پس دامپزشکان عزیز همچنان بیکار و نیاز به شیر و گوشت رو به افزایش و بیماری های دامها مونم که سر به فلک گذاشته و ما هم میشینیم اینجا حرفهای قشنگ مسئولانمان رو نقد میکنیم و دلمونو خوش میکنیم که داریم دامپزشکی میخونیم. در آخر باید بگویم که خدا قوت. علاوه بر اینکه "ایران، بیشترین دانشکده دامپزشکی را در جهان داراست" بدترین سیستم دامپزشکی دنیا را نیز به خود اختصاص داده است! |
||
|
|
|
|
|
چند دكان نانوايي، قصابي، عطاري، دو قهوه خانه و يك سلماني كه همه ي آنها براي رفع احتياجات خيلي ابتدايي زندگي بود تشكيل ميدان ورامين را مي داد. ميدان و آدمهايش زير خورشيد قهار نيم سوخته، نيم بريان شده، آرزوي اولين نسيم غروب و سايه ي شب را مي كردند. تنها بنايي كه خودنمايي مي كرد برج معروف ورامين بود كه نيم تنه ي استوانه اي ترك ترك آن با سر مخروطي پيدا بود. گنجشك هايي كه لاي درز آجرهاي ريخته ي آن لانه كرده بودند نيز از شدت گرما خاموش بودند و چرت مي زدند. فقط صداي ناله ي سگي فاصله به فاصله سكوت را مي شكست. اين يك سگ اسكاتلندي بود كه پوزه ي كاه دودي (رنگ دودي كه از آتش زدن كاه بلند مي شود) و به پاهايش خال سياه داشت. گوشهاي بلبله، موهاي تابدار و دو چشم با هوش آدمي در پوزه ي پشم آلود او مي درخشيد. در ته چشم هاي او روح انساني ديده مي شد. نه تنها يك تشابه بين چشم هاي او و انسان وجود داشت بلكه يك نوع تساوي ديده مي شد. دو چشم ميشي پر از درد و زجر و انتظار كه فقط در پوزه ي يك سگ سرگردان ممكن است ديده شود. ولي به نظر مي آمد نگاه هاي دردناك و پر از انتظار او را كسي نمي ديد و نمي فهميد! جلوي دكان نانوايي پادو او را كتك ميزد. جلوي قصابي شاگردش به او سنگ مي پراند. اگر زير سايه اتومبيل پناه مي برد لگد سنگين كفش ميخ دار شوفر از او پذيرايي مي كرد و زماني كه همه از آزار به او خسته مي شدند بچه ي شيربرنج فروش لذت مخصوصي از شكنجه ي او مي برد. در مقابل هر ناله اي كه ميكشيد يك پاره سنگ به كمرش ميخورد و صداي قهقه ي بچه پشت ناله ي سگ بلند ميشد و مي گفت: "بد مسب صاحاب" مثل اينكه همه ي آنهاي ديگر هم با او همدست بودند و به طور موذي و آب زيركاه از او تشويق مي كردند. همه محض رضاي خدا او را ميزدند و به نظرشان خيلي طبيعي بود كه سگ نجسي را كه مذهب نفرين كرده و هفت تا جان دارد بچزانند. بالاخره بچه ي شيربرنج فروش به قدري پاپي شد كه حيوان ناچار به كوچه اي كه سمت برج ميرفت فرار كرد؛ يعني خودش را با شكم گرسنه به زحمت كشيد و در راه آبي پناه برد. سر را روي دو دست خود گذاشت، زبانش را بيرون آورد در حالت خواب و بيداري به كشتزاري كه جلويش موج مي زد تماشا ميكرد. از وقتي كه در اين جهنم دره افتاده بود دو زمستان مي گذشت كه يك شكم سير غذا نخورده بود، يك خواب راحت نكرده بود، يك نفر پيدا نشده بود كه دست نوازشي روي سر او بكشد، يك نفر توي چشم هاي او نگاه نكرده بود. بي اختيار به ياد برادرش افتاد كه گوش هاي بلبله ي او را گاز ميگرفت، زمين ميخوردند، بلند ميشدند، ميدويدند، و بعد يك همبازي ديگر پيدا كرد كه پسر صاحبش بود. در ته باغ دنبال او ميدويد، پارس ميكرد، لباسش را دندان ميگرفت. وقت شام و ناهار دور ميز مي گشت و خوراك ها را بو مي كشيد، و گاهي زن صاحبش با وجود مخالفت شوهر يك لقمه برايش ميگرفت. بعد نوكر پير مي آمد و او را صدا ميزد: " پات... پات... " و خوراكش را در ظرف مخصوصي كه كنار لانه چوبي او بود مي ريخت. يك روز پاييز صاحب پات با دو نفر ديگر كه پات آنها را مي شناخت در اتومبيل نشستند و پات را صدا زدند و در اتومبيل پهلوي خودشان نشاندند و بعد از چند ساعت راه در همين ميدان پياده شدند. صاحبش با آن دونفر از همين كوچه ي كنار برج گذشتند ولي اتفاقا" بوي سگ ماده اي او را يكمرتبه ديوانه كرد، به فاصله هاي مختلف بو كشيد و بالاخره از راه آب باغي وارد باغ شد ولي ديري نكشيد كه با چوب و دسته بيل به هوار او آمدند و از همان راه آب بيرونش كردند. پات گيج و منگ و خسته همين كه به خودش آمد به جستجوي صاحبش رفت. در چندين پس كوچه بوي رقيقي از او مانده بود. همه را سركشي كرد و تا خرابه هاي بيرون آبادي هم رفت اما آيا صاحبش رفته بود و او را جا گذاشته بود...؟ هراسناك در چندين جاده شروع به دويدن كرد ولي زحمت او بيهوده بود. عاقبت رفت دم راه آبي كه آنجا سگ ماده بود، ولي جلوي راه آب را سنگچين كرده بودند. پات با حرارت خاصي با دستش زمين را كند تا شايد بتواند داخل باغ شود، اما غير ممكن بود. بعد از آنكه مايوس شد در همانجا مشغول چرت زدن شد. نصف شب پات از صداي ناله ي خودش از خواب پريد. هراسان در چند كوچه پرسه زد. با احتياط جلوي دكان نانوايي رفت كه تازه باز شده بود؛ يك نفر كه نان زير بغلش بود به او گفت: " بياه... بياه... " و يك تكه نان گرم جلوي او انداخت. پات نيز با كمي ترديد نان را خورد و دمش را براي او جنباند. آن شخص دستي روي سر پات كشيد و بعد با احتياط قلاده ي او را باز كرد. مثل اين كه همه مسئولست ها و وظايف را از گردن پات برداشتند. ولي همين كه دوباره دمش را تكان داد و نزديك دكان رفت لگد محكمي به پهلويش خورد و ناله كنان دور شد. از آن روز پات بجز لگد، قلبه سنگ و ضرب چماق چيز ديگري از اين مردم عايدش نشده بود. انگار همه ي آنها دشمن خوني او بودند و از شكنجه ي او كيف مي بردند. چند روز اول را به سختي گذراند ولي بعد كم كم عادت كرد. به علاوه سر پيچ كوچه دست راست جايي را سراغ كرده بود كه آشغال و زباله ها را در آنجا خالي مي كردند و در ميان زباله ها بعضي تكه هاي خوشمزه مثل استخوان، چربي، پوست، كله ماهي و خيلي خوراكي هاي ديگر كه او نمي توانست تشخيص بدهد پيدا مي شد. چيزي كه بيشتر همه پات را شكنجه مي داد احتياج او به نوازش بود. او مثل بچه اي شده بود كه همه ش توسري خورده و فحش شنيده، اما احساسات رقيقش هنوز خاموش نشده. چشمهاي او اين نوازش را گدايي مي كرد و حاضر بود جانش را بدهد در صورتي كه يك نفر به او احساس محبت كند. در همان حال كه پات توي راه آب چرت مي زد چندبار ناله كرد و بيدار شد. در اين وقت احساس گرسنگي شديدي كرد. گرسنگي تمام درونش را شكنجه مي داد به طوري كه تمام دردهاي ديگرش را فراموش كرد. به زحمت بلند شد و با احتياط به سمت ميدان رفت. در همين وقت يك اتومبيل با سر و صدا و گرد و خاك وارد ميدان شد. مردي از اتومبيل پياده شد، به طرف پات رفت و دستي روي سر حيوان كشيد. پات دمش را جنباند و با ترديد به آن مرد نگاه كرد. آن مرد گردش مختصري دور ميدان كرد و بعد رفت و در يكي از اتومبيل ها نشست. پات جرات نميكرد كه بالا برود. كنار اتومبيل نشسته بود، به او نگاه مي كرد. يكدفعه اتومبيل ميان گرد و غبار به راه افتاد، پات هم بي درنگ دنبال اتومبيل شروع به دويدن كرد. له له ميزد و با وجود دردي كه در بدن داشت دنبال اتومبيل شلنگ بر ميداشت و به سرعت ميدويد. پات دو سه بار به اتومبيل رسيد ولي باز عقب افتاد. يكمرتبه حس كرد تمام اعضايش از اراده ي او خارج شده و قادر به كمترين حركتي نيستند. اصلا" نمي دانست چرا دويده؟ نميدانست به كجا مي رود. نه راه پس داشت و نه راه پيش. با سر خميده به زحمت خودش را كنار جاده كشيد و شكمش را روي ماسه ي داغ و نمناك گذاشت. با ميل غريزي خودش كه هيچوقت گول نمي خورد حس كرد كه ديگر از اينجا نمي تواند تكان بخورد. سرش گيج ميرفت. درد شديدي در شكمش حس ميكرد. در ميان تشنج و پيچ و تاب دستها و پاهايش كم كم بي حس ميشد. عرق سردي تمام تنش را فرا گرفت... . نزديك غروب سه كلاغ گرسنه بالاي سر پات پرواز ميكردند. يكي از آنها با احتياط آمد نزديك او نشست. همين كه مطمئن شد پات هنوز نمرده است دوباره پريد. اين سه كلاغ براي در آوردن دو چشم ميشي پات آمده بودند. قسمتهایی از کتاب سگ ولگرد نوشته "صادق هدایت" |
||